«سبحانک انی کنت من الظالمين»
«فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت ، فستجبنا له و نجيناه من الغم و کذلک ننجی المومنين .»
سه شب را در سال ، «شب قدر» ناميده اند و قدر و منزلت اش را نيز بی حد، که در يک شب اش مولا علی (ع) ضربت خورده است و در شب ديگرش، به آسمانی رفته است با درهای گشودهی رحمت. و به راستی که علی در زندگی زمينی اش چه کرده بود که اينچنين تقديری به انتظارش نشسته بود؟ اينگونه مردانی را چه بود که تحمل شان نکردند و به حبس فرستادند و در نهايت کشتند؟
اکنون اما من در حالی اين روزها و شب های قدر را پشت سر می گذارم که چهارماه از بازداشت همسرم می گذرد. چهارماه می گذرد و از منظر يک خانواده، البته نه از گذران ماه که از دقايق و ثانيه ها،سخن بايد گفت. و البته ثانيه های در انتظار پدر، برای دختری ۹ ساله و پسری ۴ ساله، تعريفی ديگر دارد. تعريفی که برای بسياری از عزيزان ناآشنا نيست. همان عزيزانی که در اين مدت ما را تنها نگذاشتند و برای مان از ماههايی سخن گفتند که بر آنها گذشته است و از همين روی ما را نيز چون خود و خانوادههای شان،دعوت به صبر و تحمل کردند. حضور آنها و ديد و بازديدشان اما مرهمی بود بر اين حديث صبر و بی قراری ما. وقتی از پس در بسته ی خانه و در نبود سايه ی پدر، چهره آشنا می آمد و سکوت خانه ی ما را می شکستيد، چه بسا که خود نمی دانستيد ارزش کارتان را و نمی ديديد که فرزندانم پس از رفتن تان،بدون بهانه ی پدر می آرميدند و می خوابيدند. وقتی روز اول مهر آمدی و قرآنی به زهرا دادی و به جای پدر، او را به مدرسه رساندی، برای ساعتی با اشکهايم بدرقه تان کردم.
و وقتی با اميرحسين غلت می زدی و زير ميز ، گير کردی ، بغضم در ميان خنده های اميرحسين ، خاموش ماند. وقتی اميرحسين در بغلتان لم می داد، جشن تکليف زهرا که آمديد ، هديهای را که پيک از سوی پدر آورد، و سخنانی را که گفتيد و نوشتيد و فريادهايی که بلند کرديد،همگی مرهمی بودند بر حديث صبر و بی قراری ما. و چه بسا که خودتان، ارزش کارتان را نمی دانستيد و من اما چه بگويم که سخن طولانی نگردد، جز «سپاس».
در اين چهارماه، چه شبهايی که امير حسين در خواب، به بابا سلام کرد و وقتی که برخاست او را در کنار خود نيافت و گريه سر داد. چه بگويم از آن زمانی که از ملاقات برگشتيم و بچه ها، باز خود را در خانه تنها يافتند … امان از اولين سحری که زهرا خورد و پای سفره گريست که کاش بابا هم بود؛ که کاش بابا بود و سفره ما در اين نيمه شب،خلی از سايه او نبود. چه بگويم از اين روزه دار کوچکم، وقتی که در تولد امام حسن مجتبی، به اميد عشق و ملاقات پدر، دو ساعت منتظر ماند، اشک ريخت و دست آخر، مايوس و دلتنگ به خانه بازگشت.
از ابتدا به زهرا آموخته ايم که سادات هستی و از همين روی بايد که بيش از سايرين ، مراقب رفتارت باشی. بچهی مسلمان، غم را در روز عاشورا می چشد و ۲۸ صفر را را نير روز بدی می داند. اما گريه او در ۱۳ رجب را چگونه توجيه بايد کرد؟ چه پاسخی به ذهن کودکانه او بايد داد، وقتی که می گويد: «بابا رزمنده بود و ممکن بود که در جبهه بميرد! بعد از آن هم که نماينده مجلس بود و شبها وقتی به خانه می آمد که ما خوابيده بوديم. همه می گويند که آن نبودن ها و خستگی هايش به خاطر کارهای خوبش بوده، پس به من بگوييد که زندان چه ربطی به يک آدم خوب دارد؟»
چه پاسخی به اين فرزند کوچک می توان داد وقتی عدهای می پندارند که دنيا آنقدر بزرگ است که می توان در آن، بی گناهی را گرياند و پدری را غصه داد و جوابی نيز پس نداد؟!
چه می توان گفت جز آنکه: « قل سيروا فی الارض … »
از فرزندانم که بگذرم، اما چه پاسخی به پرسش ديگرانی بايد دهم که از علت بازداشت همسرم می پرسند؟ بگويم زمانی که همسرم برای آرمانش حاضر بود زندگی خود را هزينه کند و زمانی نيز بنا به رای مردم، مکلف به دفاع از حقوق اوليه آنها بود و از همينروی امروز در زندان است؟ بگويم که کارش سرکشی به سلولهايی بود که اسيرانش را حداقل مستحق اجرای قانون می دانست و از ديگر سوی، در حوزه کاریاش در آن مجلس، تا آنجا که توان داشت برای مخابرات و صنعت و جلوگيری از فساد و رانت خواری در اين حوزه ها، میکوشيد، و از همين روی اکنون زندان،خانهی او شده است ؟
نمی دانم چه بايد بگويم و نمی دانم که واقعا جرم يک نماينده مجلس چيست، وقتی بعد از ۴ ماه فشار و بازداشت در انفرادی،اکنون از او يا نامهی درخواست بخشش می خواهند و يا اعتراف به کار نکرده!می خواهند که او در زندان به اعتراف و درخواست بخشش روی آورد، درحاليکه خود نيز چه بسا چنين روزی را پيش بينی میکرد که گفت:« هرآنچه در زندان بگويم و بنويسم را فاقد اعتبار میدانم و شما نيز فاقد اعتبار بدانيد.» در اين هفته ها و ماه ها می دانند و می دانم که چه در خواستهايی را برای واگويی چنين دردها و واقعياتی با رسانه های خارجی، نپذيرفتم و تاکنون ترجيح داده ام که صبوری پيشه کنم و جز با رسانههای داخلی به سخن ننشينم. گرچه برای من و برای همه ما بسيار دردناک است که غيرايرانيان،نگران اجرای اصول اوليه قانون شهروندی در کشور ما باشند،آن هم در حق کسی که خود، قانون نويس اين کشور، بوده است.
اکنون در اينجا گردهم آمده ايد که برای يک سال،از خداوند قادر و متعال، طلب سلامت و برکت نماييد و در پناه قرآن کريم بگوييد: بک يا لله، به محمد و به علی و … . و در کنج اتاقکی بی رحم و خاموش نيز، تنی بيمار و دل شکسته از داغ مرگ پدر همچون شما با خود زمزمه می کند:يا الله، به محمد و به علی و … .
اکنون اما گرچه ديوارها تنش را اسير کرده اند، دعا کنيم که روحيهاش عالی و قلبش پرتوان باد. و از خدا بخواهيم رهايی تمامی بی گناهان در بند و به خصوص سيد علی اکبر را. و برای اين رهايی همه باهم بگوييم:« يا علی»
با سپاس
زهره اسلاميان، همسر سيد علی اکبر موسوی خوئينی
